Asemoone Bloory
به این پیشی من اینقده چپ نگاه نکنین!چی کارش دارین؟!....خب عاشقه دیگه!
اما این وبلاگ یه جاییه که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می شه.
پاتوق جوونای ده ساله تا صد سالست وقصدمون یه گپ خودمونی و تبادل نظر واسه موضوعاته وزمانی بحثمون جذاب می شه که همه توش شرکت کنند...........این همه حرف زدم از خودم یادم رفت بگم.خب من هما هستم دیگه.مدیر وبلاگ "آسمون بلوری"دیگه جا ندارم از خودم تعریف کنم .حالا اگر حس فرا کنجکاویتون گل کرده یا جهت کسب اطلاعات بیشتر به پروفایل من مراجعه نمایید!
گفتم مشکلی پیش اومده؟ خانومه:تو خجالت نمی کشی ؟ من :واسه چی؟ خانومه:خجالت نمی کشی مردم آزاری می کنی و میخوای علکی علکی مردم رو بترسونی .....فکر کردی من باور می کنم؟ من :شوخی نکردم به جون شما خانومه:کوش اگه راست می گی ؟ نشون بده . منم که عنکبوته هنوز رو زمین بود و داشت بال بال می زد نشونش دادم و گفتم :اوناهاش .....اونه!! خانومه با دیدنش رنگش پرید وشروع کرد به جیغ زدن(جیغ می زد اونم چه جیغ های بنفشی) من :خدا مرگت بده مگه نگفتم جیغ نزن؟!! خانوم :جیغغغغغ.... من:ای بابا جیغ نزن. خانومه :جیغغغغغغغغ..... اصلا هیچی بابا حرف آدم حالیش نمیشد غلت نکنم در اون لحظه مدار منطقش مثل 61 سوخت .چون نمی فهمید ساکت شو یعنی چی.((البته سوختن مدار منطقش یه جورها تقصیر من بود (بین خودمون بمونه)آخه بهش گفته بودم عنکبوته خیلی کوچولوی ولی جدی جدی گنده بود.بعدش وقتی دید هول کرد بدبخت و...)) داشتم می گفتم:چشمتون روز بد نبینه حاج خانوم شروع کردن به جیغ کشیدن کمتر از سه ثانیه بعد جماعت خانوم اتوبوس شروع کردن به جیغ زدن....حالا همه جیغ بزن که جیغ می زنی. یه نفر نبود که این عنکبوت رو بکشه و خلاصش کنه .هر کس هر جور پیشنهاد می داد برای مهار این بدبخت جز کشتنش .یکی می گفت بیاین دست وپاشو بکنیم کرم بشه نتونه راه بره.یکی می گفت بیاین یه شیشه پیدا کنیم اینو بکنم تو شیشه وببرمش برای بچه م.....اون خیییییییییلی عنکبوت دوست داره. یکی می گفت بیاین عنکبوته رو پخ کنیم تا بترسه وبره جلو پیش آقایون و ما راحت شیم.........نا گفته نمونه که این راه آخری رو امتحان کردیم اما هر چی پخ و چخش کردیم از جاش تکون نخورد که نخورد . بعد یک نابغه پیدا شد و گفت شاید این آقا عنکبوته از اون ناقلا ها باشه و از قصد وایستاده اینجا تا چش چرونی کنه و...(استغفر ا... خواهر عنکبوت ریزه میزه..چشم و گوش بسته چی می فهمه.......وارد جزییات راز بقا نشو خواهر .خوبیت نداره!) می گفتم: راه حلهای ما به پایان رسید و نشد از دست آقا عنکبوته راحت شیم تا اینکه یه مادر بزرگ وارد عمل شد به جان خودم مادر بزرگه همون مامانه هر کول بود.عصاشو برد بالا یک آی نفس کش گفت و فرود آورد تو کله ی مبارک عنکبوت و این شد که عنکبوت جان.. جان به جان آفرین تسلیم کرد ...اه...اه...این مامان بزرگه یه ریزه رحم تو دلش نداشت یه جور زد تو کله ی بدبخت که روده پودش ریخت بیرون.........اوغ! حالا زنده بودنش یه مشکل بود برامون .این مردنشم یه مشکل شد.قبلا همه جیغ می زدند حالا همه شروع کردن به غذر می خوام........بالا آوردن. بدبخته مامان بزرگه وقتی این وضعیت رو دید مجبور شد درست و حسابی گند کاری کنه.....طفلکی برای از بین بردن اون صحنه یه تیکه روزنامه از روزنامه های مردم کند و مثل کفن پیچوند دور عنکبوت جان بعد مچالش کرد بعدشم اییییینقدر فشار قبر داد به بیچاره تا جایی که ام پی تری شد.اونوقت با یه اردنگی جنتازه ی مرحوم را بیرون پرتاب کرد وخلاص! خلاصه این مامان بزرگ قصه ی ما تونست یه اتوبوس رو نجات بده. بدین جهت اینجانب سرکار خانوم هما خانوم لقب دهقان فداکار رو به این مامی بزرگه می دم.(ببینید فرقی نداره با دهقان فداکار دیگه.......دهقان با یک چوب دستی که به مشعل تبدیلش کرده بود یه قطار رو نجات داد.حالا این مامی بزرگ با یه چوب دستی که عصاش باشه یه اتوبوسو نجات داد)مامان بزرگ بهت تبریک می گم نمردی و آخر عمری دهقان فداکار شدی حالا به افتخار مامی بزرگ جون دست.دست......دست.دست.....نه نه .ببخشید.......نظر نظر....نظر نظر........
| طراح قالب پیچك دات نت |
